گنج

شمارهٔ ۶٠۴

روزی گذر فتاد مرا از قضای چرخبرمنزلی که بار بوددر او یار همدمم
یاد آمدم ز عهد و وفای قدیم اوجائیکه او نهاد بصدق و صفا قدم
باریدم آب دیده و گفتم بسوز دلکایام خرمی شد و آن زمان غم
بیتو چو تون و تنجه نماید بچشم منگر بگذرم بروضه رضوان و برارم
گر بیتو زندگی بودم مدتی درازدانم که در ریاض طرب کمترک چرم
حقا که بنده ابن یمین را در آرزوتبر عمر مانده از پس تو هست صدندم
اما همی دهد دل خود را تسلییکان چون گذشت بگذرد این روز نیز هم