شمارهٔ ۶٠١
خردم راه قناعت بنمود از سر لطفجز بر آنراه که او گفت قدم ننهادم
منم آن آب قناعت زده بر آتش حرصکه سراسر کره خاک نماید بادم
شد چو طفلان دلم از محنت شاگردی سیرز آنزمان باز که پیر خردست استادم
خالقم را شده ام خادم از اخلاص چنانکه ز مخدومی مخلوق نیاید یادم
می نخواهم شدن از کوی قناعت بیرونسیل افلاس گر از بن بکند بنیادم
میبرد ابن یمینم ره خرسندی پیشدو سه روزیکه درین دیر خراب آبادم
نبود صحبت شیرین پسران بی شوریزینسبب کوه نشین بر صفت فرهادم