شمارهٔ ۵٩۴
جهان بگشتم و آفاق سر بسر دیدمنه مردمم اگر از مردمی اثر دیدم
برین صحیفه مینا بخامه خورشیدنگاشته سخنی خوش بآب زر دیدم
که ای بدولت ده روزه گشته مستظهرمباش غره که از تو بزرگتر دیدم
کسیکه تاج بسر داشت بامداد پگاهنماز شام ورا خشت زیر سر دیدم
ز روزگار و جهانم همین پسند آمدکه زشت و خوب و بد و نیک بر گذر دیدم