شمارهٔ ۵۶٩
وارث املاک اینجو سعد دین مسعود آنکعرضه خواهم داشتن در خدمت او شرح حال
از خراسان چون نهادم پای در ملک عراقبود اول کس که کردم بر درش حط رحال
راستی را نیک توجیهی بترحیبم بگفتآنچنان کآید ز ذات پاک هر نیکو خصال
چون بخرجی احتیاجم دید دیناری هزاراز کرم ده شانزده انعام کرد اما عوال
بعد از آن آنرا حوالت کرد با فرزانه ئیگر بزی روشندلی صاحب کمال
راستی را آنچه من دیدم ز نا اهلی اوشرح آن نتوان که بیرونست از حد مقال
با چنان نیکی که اول خواجه سعد الدین نمودحیف بود آخر زدن بر طبل بدنامی دوال
گوئیا کز من گناهی بس بزرگ آمد پدیدکو چنین ناگه مرا افکند با سگ در جوال