شمارهٔ ۵۵
استاد کارخانه دنیا بهیچ وقتاز بهر کس بنقش بقا جامه ئی نبافت
چون رستم زمانه بدستان گشاد دستاسفندیار رویتن از وی امان نیافت
افتاد در کشاکش ایام چون کمانآنکو بتیر فکرت خود موی میشکافت
از بهر درکشیدن آزادگان به بندگردون ز خیط ابیض و اسود کمند تافت
نا نی نیافت عاقل ازینچرخ سفله طبعتا چون تنور سینه بسوز جگر نتافت
دنیا بجای دین مطلب کابلهست آنکبا دشمنان نشست و رخ از دوستان بتافت
بگریز از اینجهان ز غرورش که پیش از اینعنقا نه بر گزاف سوی انزوا شتافت