گنج

شمارهٔ ۵۴٠

ای پسر بشنو ز من پندی بغایت سودمندنیکبخت آنکس که چون بنیوشد آرد در عمل
چون مدام اهل غنا را بیم فقر اندر دلستکی سر همت فرود آرد بدان صاحب دول
عزت صاحب نسب را هم نبینم اعتبارزآنکه لرزان خمول آرد به بنیادش خلل
من گرفتم خود رسیدی از همه دنیا بکامنی ز تو خواهد جدا کردن بناکامش اجل
عزت از حکمت طلب کان هست دری شاهوارکاندر ایامش نیابد هیچ صاحبدل بدل
چون بنای کار بر حکمت نهی نارد فلکگر تو باشی زنده ور نی در رسوم آن خلل