شمارهٔ ۵٣٣
مدتی گردون دونم خسته و آزرده داشتاز فراق افضل آفاق و یار اشتیاق
آفتاب ملک و ملت آنکه تا باشد جهانجفت او ننشیند اندر سایه این سبز طاق
فخر آل مصطفی سید علاء الملک آنکدرگهش چون خلد باشد اهل عرفانرا مساق
وانکه از جوزا کمر بندد ز بهر بندگیپیش رای انور اوشاه این چارم رواق
ناگهان بختم بشارت داد و گفت آمد برونماه تابان از محاق و مشتری از احتراق
ای بسا شبها که در زاری بروز آورده امتا مبدل شود بحال اتصال این افتراق
چون گذارم شکر این دولت که بر درگاه اوباز چون گردون ز بهر بندگی بندم نطاق
سرو را چون در فراقت کار دل آمد بجانشد تنم از رنج نالان چون درخت واق واق
با خرد گفتم که زان ترسم که نوش وصل راناچشیده جان برآرد از تنم نیش فراق
چون خرد معلوم کرد از حال زارم شمه ئیقال لاتیأس و ثق بالله فی نیل التلاق
زان مشقت چون بجستم دارم امید از خداکم نیارد کرد ازین پس احتمال آن مشاق
منت ایزد را که دیگر پی برغم روزگاربخت با ابن یمین آورد روی اندر وفاق
جاودان پاینده بادی تا بیمن دولتتباشدم پیوسته زین پس با سعادت اعتناق