گنج

شمارهٔ ۵٢٨

آنرا که بخت یار و سعادت بود رفیقباشد گشاده سوی مراد دلش طریق
منت خدایرا که مرا کرد کامکاربر چشمه سار کوثر و برهاند از حریق
ناخوانده همچو روزی نیک اختران رسیدبا طلعتی چو روز شب قیرگون غسیق
برجستم از نشاط و صراحی گرفته پیشبر دست او نهاده یکی ساغر رحیق
می خورد و مست گشت و بخفت و بخواب رفتذکر اللتی و ما فعلت به بعد لا یلیق
هنگام صبحدم چو سر از خواب برگرفتبگشاد لب بخنده و پس گفت ای صدیق
در حیرتم ز ابن یمین و شطارتشتا ره چگونه برد شب تیره در مضیق