شمارهٔ ۴٩۶
روزی بخرد ابن یمین از غم دل گفتآندم که فلک بستد ازو هر کم و بیشش
پرسید که آیا بجهان هیچ کریمیباشد که کند چاره درد دل ریشش
گفتا که بلی شاه ابوبکر علی کوستشاهی که بود جود و کرم عادت و کیشش
خورشید صفت ذره نوازست از آنستچون سایه دوان خلق جهان از پس و پیشش
چون مرحمت او همه را شامل حالستبیگانه همان لطف ازو دید که خویشش
بر ظلم فلک داد ازو خواه که امروزنوش کرم او شکند تلخی نیشش
رو معتکف درگه او باش که آنستجائیکه کنند اهل جهان قبله خویشش