گنج

شمارهٔ ۴٣٧

قافیه: ور۱۱ بیت
صاحبا مدتیست تا کردمخدمتت آنچنانک بد مقدور
هر چه فرموده ئی ز باطل و حقبوده امر ترا بجان مأمور
نه مرا هست عز و منصب و جاهنه شراب و کباب و نه منظور
هر که از بهر خدمت مخلوقگردد از وصل دوستان مهجور
چون ز جنس هنروران باشدبر سه نوعست حالتش مقصور
راحتش گر فزون بود از رنجاندکی سعی او بود مشکور
ور بود رنج و راحتش یکساناین هم از کار نیست چندان دور
ور فزونست رنجش از راحتهست بیمزد دیو را مزدور
چون من از فرقه سوم گشتمکه بهر عشوه ئی شوم مغرور
عقل داند کزین سلیم دلیمرد گردد با حممقی مشهور
زین پس ار سر بتابم از خدمتشاید ار خواجه داردم معذور