گنج

شمارهٔ ۴١۴

تا شدست این قصر خرم بزمگاه شهریارای بسا خجلت که دارد زو بهشت کردگار
جنه المأوی که بودی پیش ازین پنهان ز خلقدر میان آب کوثر گشت اکنون آشکار
تا فروغ جام گوناگون بصحنش اوفتادشد زمین او چو سقف آسمان گوهر نگار
فرق نتوان کرد او را ز آسمان الابد آنکباشد آن پیوسته سرگردان و هست این برقرار
از تفاخر زیبدش گر سرفرازد بر فلکچون نهد بر آستانش پای شاه کامکار
شهریار جمله آفاق تاج ملک و دینآنکه دین و ملک را باشد بذاتش افتخار
صدهزاران نوبهار و مهرگان با کام دلاینهمایون قصر بادا جشنگاه شهریار