شمارهٔ ٣۶٣
مرا که طوطی شکر فشان گلشن قدسچو پیش بلبل نطق اوفتد پر اندازد
عروس این تتق سبز زرنگار ز شرمچو بکر فکر مرا دید زیور اندازد
فریب و ریو ز سودائیان بیمایهبدان رسید که سود و زیان بر اندازد
ولی مهابت ان افضل زمین و زمانکه منشی فلکش زیر پا سر اندازد
غیاث دولت و ملت که بحر خاطر اوگه تلاطم امواج گوهر اندازد
فلک شود همه تن آفتاب اگر رایشبلطف سایه بر این سبز منظر اندازد
چنان ببست زبانشان که پیش کس پس ازینکه راست زهره که رمزی از آن در اندازد
همیشه تا دم باد خزان چو اهل کرمبروی خاک پر از شاخها زر اندازد
مباد حاسد جاهت جز آنچنان که ز جزعفراز صفحه زر گوهر تر اندازد