گنج

شمارهٔ ٣۴٢

گفتیم بکوشش بتوان یافت در آفاقیاری که توانیم همه عمر بهم بود
سر تا سر آفاق بگشتیم و ندیدیمیاری که توان گفت که از اهل کرم بود
دیدیم سه یار از همه عالم که در ایشانآئین صفا بود و دم صدق و قدم بود
یاری که بدست آمد و سر باخت شب و روزواندر همه حالی بقدم بود قلم بود
و آن یار که بد همدم و دم زد ز سر صدقصبح است که با ما همه دم در سر دم بود
و آن یار که با ما بوفا بود یکی دمغیبت ننمود از دل سودا زده غم بود
گر معرفتت هست برون زین مطلب یارتا عاقبت کار نباید به ندم بود