شمارهٔ ٣٢٠
غیاث دولت و دین آنکه طوطی جانراز شکر سخن خوش اداش چینه بود
جهان فضل که پیر خرد به نسبت اوتهی ز جمله فضائل چو طفل دینه بود
نهال مهر و یم در میان جان همه عمربسان دانه دل در صمیم سینه بود
سفینه ئی برهی داد پر ز بحر گهرسفینه ئی که در او روح را سکینه بود
سفینه ئی که در الفاظ عذب او معنیبلطف همچو می صاف در قنینه بود
چه گفت گفت که دیباچه ئی نویس بر اوکه گنجهای گهر اندر او دفینه بود
جواب دادم و گفتم مگر نئی آگاهز من که با من از آنسان فلک بکینه بود
که پیش صدمت دورش بنای هستی منچنانکه بر گذر سنگ آبگینه بود
مرا که با من از اینسان ستم کند گردونچه جای کتبت دیباچه سفینه بود
اگر قبول کند عذر من خداوندمز جانش ابن یمین بنده کمینه بود
ور اعتذار منش دلپذیر می نایدروا نباشد و شرط کرم چنین نه بود