گنج

شمارهٔ ٢٧۵

خیمه بوالعجبی زد فلک شعبده بازهر دم از پرده برون نقش دگر گون آرد
صبحدم از سر کین تیغ ز خورشید کشیدوز شفق شام مبادا که شبیخون آرد
شد دلم خون و ندانست کسی کاخر کارتا ازینحقه سر بسته چه بیرون آرد