گنج

شمارهٔ ١٧٨

والاضیاء دین توئی آنکس که آفتابدر پیش رای انورت از ذره کمترست
الفاظ دلگشای ترا نزد علاقاناندر مذاق طوطی جان ذوق شکرست
دی قطعه ئی بدست من افتاد ناگهاناز گفته های تو که بلطف آب کوثرست
چون نور یافت چشم رهی از سواد آندیدم که قطعه نیست یکی بحر گوهرست
نی نی صواب نیست یکی بحر خوانمشهر بیت آن که در نگری بحر دیگرست
عمرت دراز باد که ملک سخنوریطبع ترا بقوت فکرت مسخرست