گنج

شمارهٔ ١٧٠

ما را حکایتی عجب افتاد با ملکناید بیان حالت آنهم بشرح راست
در عمرها بکلی آن کس نمیرسداما چه گویمت که زجز وی آن چه خاست
خاطر بسوخت زاتش فکرم که هر صباحوجه معاش را جهتی روشن از کجاست
جستم ز پیر عقل درین باب اشارتیتا چیست آنکه درد مرا موجب دواست
گفتا که اهل فضل چو پیل اند و جای نیکگر نیست بیشه درگه میمون پادشاست
اکنون ز بیشه قطع نظر کرده ام بکلورچه نیاز من سوی درگاه کبریاست
درگاه شاه مشرق و مغرب نظام دینخورشید آسمان جهان سایه خداست
شاها بحال من نظری کن ز راه لطفقلب مرا ز تو نظر لطف کیمیاست
شد مدتی مدید که خاک جناب تودر چشم رنج دیده من بنده توتیاست
تو خود بگو که با چو تو شاهی هنر پناهبی بهره از کفاف چو من بنده کی رواست
ابن یمین که بلبل گلزار مدح تستاز لطف طبع تو نسزد این که بینواست