شمارهٔ ١۶٠
ما را شکایتیست ز گردون دون نوازکانرا چو دور او سرو پائی پدید نیست
بس ماجری که خاسته بینم زهر کنارواندر میان جمله صفائی پدید نیست
کردم نگاه در گل و بلبل بباغ فضلدر هیچ فصل برگ و نوائی پدید نیست
شد کارگاه فضل بدستان روزگاروین غم بتر که عقده گشائی پدید نیست
گفتم بعقل جان نبرم از ره مخوفزیرا چو عقل راهنمائی پدید نیست
دیدیم و آزموده بکرات حال عقلزو نیز هم اصابت رائی پدید نیست
از خود طلب مراد خود ایدل که غیر تودر خانه هیچ خانه خدائی پدید نیست
گردون بمهرت ار چه که دل گرمئی دهدمغرور آن مشو که وفائی پدید نیست
ایدل علاج تو گر ازاینسان کند فلکدمساز درد شو که دوائی پدید نیست
در شام غم بظلمت دلگیر خوش برایکز صبح خرمیت ضیائی پدید نیست
از خشکسال مکرمت اغصان فضل رادر هیچ فصل نشو و نمائی پدید نیست
ابن یمین کرم مطلب در جهان که آنعنقای مغربست که جائی پدید نیست