گنج

شمارهٔ ١۵٠

گر وعده ئی که داد مرا آصف زمانیکبارگی مرا ز خاطر عاطر گذاشتست
بروی گرفت نیست گر اینسان که چاکرستبس خلق را که بر در امید داشتست
وانگاه دین وعده یکیک گزاردهچون رایت کرم بفلک برفراشتست
وزیاد بنده گر نرود وعده های اونشگفت از آنکه بنده بر آن دل گماشتست
مانند او چو نیست کس اندر جهان بجوددل نقش وعده هاش بجان برنگاشتست