شمارهٔ ١٣۶
صاحب اعظم کریم الدین سر گردنکشانایکه در مردی و رادی چون تو سر داری نخاست
رأی پیرت گر چه باشد یاور اندر کارهالیک چون بخت جوانت در جهان یاری نخاست
فتنه را در خواب مستی سر فروشد تا بدیددر جهان چون حزم هشیار تو بیداری نخاست
هر چه کرد از بهر نظم ملک و ملت رأی تودر ضمیر آسمان بر کارش انکاری نخاست
فتنه تا در پیش عدلت سر صراحی وش نهاددر جهان غیر از پیاله هیچ خونخواری نخاست
آز را در خشگسال مکرمت یکدم که دیدکش ز ابر دست گوهر بارت ادراری نخاست
صاحبا گوهر فروشی میکنم از من بخرکاینچنین جنس نفیس از هیچ بازاری نخاست
پیش ازین گر شاعران بودند چون ابن یمینشاعری قادرتر از وی اینزمان باری نخاست
بانوا دارش که در گلزار مدحت بلبلی استبلبلی چون او به دورانها ز گلزاری نخاست