شمارهٔ ١٢٧
سر اکابر عالم علاء دولت و دینتوئیکه رأی تو بر آفتاب طعنه زن است
ز عکس مشعله رأی عالم آرایتهزار تاب درین شمع نیلگون لگن است
حکایتیست مرا بر تو عرضه خواهم داشتچگونه عرضه ندارم چه جای تن زدن است
جهانیان همه را اعتقاد بود چنانکه خواجه منبع رایست و مجمع فطن است
چو بر سرایر احوالشان وقوف افتادکه نزد او شبه برتر ز لؤلؤ عدن است
ازین سبب همه را اعتقاد باطل شدشود هر آینه باطل چو اندرین سخن است
گمان برند که جنسیت است علت ضماز آنکه جنس طلبکار جنس خویشتن است
بزرگوار وزیرا چه لطف طبع است اینکه سرو پیش تو کمتر ز سبزه دمن است
ولی ز روی حقیقت تو نیز معذوریشکایت از تو ندارم گناه بخت من است