گنج

شمارهٔ ۹۸

بنده ئی کز چو تو شاهی بوی اعزاز رسدبر مه و مهرش ازینمرتبه صد ناز رسد
آسمان کرد بسی جهد و بجاهت نرسیدکی بدان مسند والا بتک و تاز رسد
دشمنی کز ره کین با تو در آید بمصافاز تنش طایر جانرا گه پرواز رسد
عهدها کرد فلک با تو بهر وعده که دادواندر آنست که آن وعده بانجاز رسد
بود در کوره تب پیکرم از شوشه زرکه بدو ضربت پتک و برش گاز رسد
کرمت پرسش من کرد و گر نه چه محلچون منی را که بگوشم ز تو آواز رسد
نرسد تا به ابد صدمت انده بدلیکه ز الطاف توأش مونس و دمساز رسد
تو بمانی که بر اورنگ شهی تا گه حشرنه همانا که نظیر تو سرافراز رسد
مرغ جانم چه شود گر بپرد چون کرمتهست ضامن که دگر باره بمن باز رسد