گنج

شمارهٔ ۵۵

زلف عنبر شکنت مایه ده مشک خطاستپیش چین سر زلفت سخن مشک خطاست
لعل نوشین تو دارد صفت آبحیاتخط مشکین ترا خاصیت مهر گیاست
چشم بد دور از آنروی چو ماه و خط سبزکه بر آئینه تو گوئی مگر آه دل ماست
آفتاب فلک ار روی بروی تو کنداز حسد همچو مه نوفتد اندر کم و کاست
در غم عارض خورشیدوشت جان و دلمگر چه از زلف تو آویخته دام بلاست
گر نجات دل اینخسته ز غم میطلبینظری کن که اشارات تو قانون شفاست
طمع از دانه خالت نبرد مرغ دلمگر چه از زلف تو آویخته دام بلاست
هست بر حال دلم ناله شبگیر گواهخود ترا بر دل من بنده چه حاجت بگو است
تا بقصد دلم آنماه کلهدار کمربست بر هیچ مرا پیرهن صبر قباست
من نه تنها نگران رخ چونماه ویمجمله صاحبنظران مینگرند از چپ و راست
نظر ابن یمین نیست بر آنعارض و خالنظر او همه بر نازکی صنع خداست