شمارهٔ ۵
باشد از من باز کمتر غم جداغم نشد زین خسته دل یکدم جدا
آب چشمم را نیارد کرد عقلدر هوای عارضش از دم جدا
بی رخ جانپرورش دارم دلیهمچو ریشی مانده از مرهم جدا
تا غریق بحر هجران گشته امچشمه چشمم نشد از نم جدا
بسکه امواج پیا پی میزندکس نیارد کردنش از یم جدا
گفتمش جانا نپنداری مگرمن بکام از درگهت گشتم جدا
گفت کای ابن یمین پیش از تو نیزگشت ناکام از بهشت آدم جدا
روزگار احبابرا چون روز و شبدر پی هم دارد و از هم جدا