شمارهٔ ۳۸
تا بر گل سیراب تو از غالیه خالیستحقا که مرا تیره تر از خال تو حالیست
طغرای خم ابروی مشکینت نداردمه گر چه از آن روی چو خورشید مثالیست
در باغ لطافت قد چون سرو روانتچشم بد ازو دور برومند نهالیست
محراب دلست آن خم ابروت که گوئیاز غالیه بر پیکر خورشید هلالیست
بر دیده ره خواب فرو بست خیالتنی نی غلطم بیتو مرا خواب خیالیست
گر تن شودم خاک ز هجرانت چه باکستچون جان مرا هر نفسی با تو وصالیست
سودای وصال تو ز سر ابن یمین رابیرون نرود گر چه که سودای محالیست