گنج

شمارهٔ ۳۵

بر سپهر حسن رویش آفتابی دیگرستلیکن از شعر سیاهش سایبانی دیگرست
زینت خوبان بگاه جلوه از زیور بودروی شهر آرای تو زیب و بهای زیورست
گفتم آرم در دهن ناگه لبت خندید و گفتز آن نمیترسی که بگدازد نه آخر شکرست
با خرد گفتم که زیر سایه زلفش رخ استگفت میگویند اما آفتابی دیگرست
درد عشقش چون نهان دارم که بر رویم ز اشکشرح آنرا خوش خطی از سیم بر سطح زرست
بس که هست ابن یمین را آرزوی وصل اویک سخن کز روی معنی گنجهای گوهرست
استعارت کرد از درگاه شاهنشاه و گفتباز اندر دل تمنای وصال دلبرست