شمارهٔ ۲۵۰
وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: و۷ بیت
ای بخوبی رخ تو برده ز خورشید گروگشته طاق خم ابروی تو جفت مه نو
که شب از روز شناسد بیقین گر نبودطره و چهره تو مایه ده ظلمت وضو
گر چو پروانه ز غم سوخت رقیبت چه غم استچون زمن شمع رخت باز نگیرد پرتو
گو مکن شور و مکن کوه بتلخی فرهادکه رسیدست بکام از لب شیرین خسرو
نه سرشکی تو که در چشم من آئی و رویمردم چشم منی از نظرم دور مرو
گفتمش سینه چو گندم ز غمت بشکافمگفت کز ماش بگوئید که بر ما بدو جو
دانه مهر تو کشت ابن یمین در دل تنگو آبش از دیده همیداد غم آمد بد رو