شمارهٔ ۲۳۹
زلف و رخسار تو دانی بچه مانند بخونبشنو از ابن یمین تا دهدت شرح که چون
این چو خونست ولی ناشده در نافه هنوزو آن چو خونست ولی آمده از نافه برون
دل دیوانه من تا ز رخ و طره اودید بر گرد سمن سلسله غالیه گون
عزم کردست که رغم خرد کار افزاینرود تا بتواند بجز از راه جنون
هر حدیثی که درو قصه لیلی نبودور خود آن وحی بود جمله فسانه است و فسون
عقل کار آگه من در هوس لعل لبشهیچ دانی بچه از پای در افتاد نگون
لعل او باده نابست و مرا عقل ضعیفعقل باشد همه وقتی بکف باده زبون