شمارهٔ ۲۱۸
من اندر حلقه زلفش دلی دارم خراب از غممرا در عشق او چشمیست دائم غرق آب از غم
خیالش را توان دیدن بخواب اما کجا بینمچو اندر دیده می ناید مرا ایدوست خواب از غم
دل غمگین من دارد هوای لعل میگونتچو میداند که نرهاند کس او را جز شراب از غم
جگر خوارست معشوق و جگر خونست عاشق راولی گر سر فرود آرد دلی دارم خراب از غم
نگارین من از سنبل چو چو کان میکشد بر گلبسان گوی میافتد دلم در اضطراب از غم
صبا از چین زلف او نسیمی گر بچین آرددرون نافه خون گردد دگر ره مشک ناب از غم
بحنا چون کند دلبر خضاب آندست سیمین راکند ابن یمین چهره بخون دل خضاب از غم