شمارهٔ ۱۹۷
ای قاعده زلف دلاویز تو مشکلز آنغالیه گون سلسله آسان تو مشکل
گفتم که لبت خون دلم ریخت خطا بودبا چشمه حیوان نتوان گفت که قاتل
زینسان که زند دیده دریا صفتم موجناگاه فتد مردم آبیش بساحل
زلف تو بتخویف دلم سلسله جنباندخرم دل دیوانه گر اینست سلاسل
یا این لب شیرین دلم از چشمه حیوانهرگز نخورد آب که شورست مناهل
چون سایه اگر در پی اویم مکنم عیبای بیخبر اندر نگر آن شکل و شمایل
مشغول بتست ابن یمین لیک چه مقصودپروای ویت نیست زمانی ز مشاغل