شمارهٔ ۱۳۰
عاشق اول ز سر جان و جهان برخیزدآنگه اندر پی آن راحت جان بر خیزد
جان و جانان نشود هر دو میسر با همهر که این میطلبد از سر آن بر خیزد
در ره عشق کسی گرم روی داند کردکه باول قدم از هر دو جهان برخیزد
مرد سودا نبود بر سر بازار غمشجز کسی کو ز سر سود و زیان برخیزد
زرفشانی چه بود در نظر سیمبرانمرد باید ز سر نقد روان بر خیزد
دایم از بیم دلم بید صفت میلرزدکه مباد از برم آنسرو روان بر خیزد
دارد آنرشک پری خاصیت حور بهشتگر نشیند بر او پیر جوان برخیزد
غمزه و ابروی تو تیر و کمان ستم استآه از آنلحظه که تیرش ز کمان برخیزد
در میان من و او ابن یمین است حجابخرم آنروز که اینهم ز میان بر خیزد