گنج

شمارهٔ ٧۶ - قصیده

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: ر۲۳ بیت
خرم صباح آنکه او ز اول که بگشاید نظربیند همایون طلعت کشور گشای بحر و بر
صاحبقران بیقرین شاه زمان ماه زمینسلطان نظام ملک و دین فرخ رخ فرخنده فر
آنکو ز عدل بیکران کردست عالمرا چنانکافتاده خلقی در گمان کآمد امام منتظر
بگشاد شرم رأی وی از پیکر خورشید خویآورد صیتش زیر پی از خاوران تا باختر
تا گشت دولت یار او رفت از جهان اغیار اوپیوسته باشد کار او ایصال خیر و دفع شر
افکند دور روزگار بدخواه او را در کنارناید چنین شایسته کار الا ز صنع دادگر
آئینه رخسار ماه از زنگ شد ز آنسان سیاهبس کز دل اعداش آه بر آسمان دارد گذر
هر گاه کآن سلطان نشان از بهر کار دوستانبر سر زند دست آنزمان بینی بیکجا بر و بحر
باشد قضای آسمان بر وفق رأی او چنانکردن خلافش چون توان داند قضا خود این قدر
بابوی خلق او صبا گر بگذرد سوی خطاآهو زرشکش نافه را پرخون کند بار دگر
چون تیغ کین پیدا کند گر حمله بر خارا کندماننده جوزا کند پیکر دو نیمش تا کمر
با رفعت جاهش فلک چون باسماک اندر سمکزین غصه شد بی هیچ شک کار فلک زیر و زبر
از روی مهر آن بر خورد گر سوی گردون بنگردزنگ کلف بیرون برد رأیش ز مرآت قمر
گیرد سپاهش روز کین ز آنسان همه روی زمینکاعدای او را بعد ازین جائی نماند جز سقر
با رأی او خورشید را چون ذره بینی در ضیابا دست او وقت سخا دریا نماید چون شمر
تا رام کرد انعام را بگرفت خاص و عام راکردند شاهان نام را از خاک پایش تاج سر
از خسروان نامجو چون مکرمت او راست خوابن یمین را کس جز او نرهاند از بوک و مگر
ایخسرو خسرو نشان کردی جهانرا آنچنانکز آشتی باز آشیان گردد کبوتر مستقر
زین پیش میش اندر جهان از گرگ بودی بر کراناکنون ز عدلت هر دوان یکچشمه سازند آبخور
خصمت که خون بادا دلش افتاد کار مشکلشاز دل نگردد زایلش سهم تو چون نقش از حجر
بر دستبوست یکنفس چون خاتم آنکو دسترسیابد نگین وش زان سپس دایم بود با سیم و زر
طوطی طبع را دمن زان شد چنین شیرین سخنکش هست دائم در دهن از شکر الطافش شکر
تا روز و شب را در جهان با هم نبیند کس قرانبادت یکایک این و آن از یکدگر فرخنده تر