گنج

شمارهٔ ۶ - وله ایضاً در مدح امیر شیخ حسن

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: نرا۲۳ بیت
واجب بود از راه نیاز اهل زمن رادر خواستن از حق بدعا شیخ حسن را
آنسایه یزدان که چو خورشید بیاراسترایش بصفا روی زمین را و زمن را
در رسته بازار هنر ملک خریده‌ستوز گوهر شمشیر ادا کرده ثمن را
گر جمله جهان صدقه کند همت رادشاینخانه ادا را بود اثار نه من را
از دل الم فقر برد مرهم جودشزانگونه که صابون برد از جامه درن را
چون از پی تحریر کند خامه گهر بارقیمت برود مرسله در عدن را
بر چرح کمان وش ز پی مدحت جاهشسوفار صفت تیر گشاد است دهن را
یکروز مصافش زتن زار اعادیصد ساله فزون طعمه دهد زاغ و زغن را
هنگام ملاقات دو صف از تف تیغشبدرود کند جان سپر برد یمن را
از ربقه فرمانش سر آنکس که برون بردآماده نهاد از پی خود تیغ و کفن را
آنکس نهد از درگه او روی بغیریکز جهل کند تره بجا سلوی و من را
ایمظهر الطاف الهی دل پاکتبشناخته چون مردم یکفن همه فن را
پیوسته ز پروانه رأی تو برد نوراین شمع زر اندوده فیروزه لگن را
بانگهت خلق تو ز خود لاف زدن نیستجز عین خطا نافه آهوی ختن را
از گلشن خلق تو وزد باد بهاریدر باغ که خوشبوی کند صحن چمن را
سرتا سر آفاق چو بگرفت سپاهتناچار عدو هاویه بگزید وطن را
شمشیر تو اندر دل چون سنگ عدویتمانند سنانی که دهد جای مسن را
گه تیغ تو سازد دو تن از یکتن دشمنگه تیر تو یک تن کند از خصم دو تن را
چون دست اجل گردن خصم تو همی بستاز حبل وریدش بسزا یافت رسن را
بیداری و هوشیاری بخت تو ربوده استاز چشم بد حاسد جاه تو وسن را
هست ابن یمین داعی جاه تو وبا شدآگاهی ازین واقف هر سر و علن را
تا در نظر دیده وران حسن فزایدتاب وشکن زلف بت سیم ذقن را
بادا دل اعدای تو از صر صر قهرتچون زلف بتان کرده ضمان تاب و شکن را