گنج

شمارهٔ ۴١ - ایضاً له

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارشباشد۲۵ بیت
آن پریچهره که صد عاشق زارش باشدهمچو من بسته بهر موی هزارش باشد
آتشی در دل من قهر تو افروخت چنانکشعله صاعقه برقی ز شرارش باشد
سرگلزار ندارم نکنم میل بگلتا مرا پای دل آزرده خارش باشد
گنج حسن است رخ او نتوان داد ز دستگر چه از غالیه صد حلقه مارش باشد
عالمی صید کند غمزه و ابروش اگربا چنان تیر و کمان میل شکارش باشد
هر کجا بر گذرد جان و دل خلق جهانبر هم افتاده همه راهگذارش باشد
روی من زردتر از برگ خزان در همه فصلاز هوای رخ چون تازه بهارش باشد
هر که در بحر غمش راند چو من کشتی عمرز آنمیان غایت مقصود کنارش باشد
رسد ایجان و جهان از تو بکام ابن یمینگر ز انعام شهنشاه یسارش باشد
میکنم یاد تو و عید و عروسیست مراخرم آنکس که بکف چون تو نگارش باشد
گر بچین سر زلفت گذرد باد صبابار چون باز کند مشک تتارش باشد
عالمی مست می لعل تو وین نادره بینچشم خود را که همه سال خمارش باشد
هر که آزاده چو سرو است چرا از ستمتدستها مانده بسر بر چو چنارش باشد
خاصه در نوبت عدل شه شاهان جهانآنکه هر شه که بود باجگذارش باشد
آنکه با رأی وی ار مهر مقابل گرددچون مه از خجلت او میل فرارش باشد
شد سراسیمه فلک از حسد رتبت اوتا بحدیکه شب و روز دوارش باشد
شهریارا نشود همت تو شاد بدانکز فلک انجم و سیاره نثارش باشد
گر بود خصم ترا آرزوی قدر بلندپایه برتر و بهتر سردارش باشد
هرکجا روی نهد رایت خورشید و شتفتح و نصرت ز یمین و ز یسارش باشد
خارپشتی شود از تیر تو دشمن گه کیندشمن ار چند کشف وار کنارش باشد
گونه قرص زر مهر ز رأی تو بودبر محک ار زخرد هیچ عیارش باشد
خسروا ابن یمین از دل و جان بنده تستبخت فرخنده گر از لطف تو یارش باشد
آسمان گر چه بود دشمن ارباب خرددوستانه ز پی رونق کارش باشد
تا فلک دور پیاپی که کند از ره طبعبود افزونتر از آن حد که شمارش باشد
بادت از دیده و دل بنده مطواع چنانکهمه بر قطب مراد تو مدارش باشد