گنج

شمارهٔ ٣۴ - ایضاً قصیده در مدح شاه ابونصر

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ناست۲۸ بیت
یا رب این نکهت جانپرور مشک ختن استیا دم غالیه زلف دلارام من است
نفس روح فزا میدمد از طرف چمنیا صبا لخلخه جنبان گل و یاسمن است
این چه باد است که برخاست بفراشی باغکه ازو فرش چمن پر زگل و نسترن است
پیکر لاله برو قطره باران بهارچون مرصع بگهر جام عقیق یمن است
برگ و شاخی که دمیداست زبید طبریچون ز فیروزه سنانست وز مرجان مسن است
هر که بر سبزه و نرگس نظر افکند چه گفتگفت کاین هر دو نمودار پرند و پرن است
تا رسید از گل و بلبل بچمن برگ و نوااز خوشی غیرت باغ ارم اکنون چمن است
با چنین برگ و نوا هر که چمن را بیندبگذرد بر دلش اکسون گر از اهل فطن است
گر چمن را نه همانا بود این زینت و زیبمگر این بزمگه شاه زمین و زمن است
ناصر دولت و دین شاه ابو نصر علیآنکه مانند علی رزمزن وصف شکن است
وآنکه بگرفت جهانرا شه سیاره به تیغوین نه از خیل و حشم از مدد ذوالمنن است
هر کجا ز اهل سخن انجمنی بسته شودصفت مکرمتش زینت آن انجمن است
چون درآید بسخا با دل حاتم باشدچون گراید به وغا با جگر تهمتن است
گر تو خواهی که بدانی صفت رزمگهشبشنو این بیت که از گفته سید حسن است
آسمان در صف جنگش سپهی تیر اندازآفتاب از پی فتحش سپری تیغ زن است
آنکه از فکرت الفاظ و معانیش مراخاطری همچو صدف معدن در عدن است
مگر از خلق تو بوئی بچمن برد صباکه گل از غیرت آن چاک زده پیرهن است
در پی مشعله رأی تو نوری ندهدتاب اینشمع زرافشان که زمرد لگن است
مملکت هست عروسی که ندیدست دگرچون تو داماد از آن بر تو چنین مفتتن است
گر نه از بهر زمین بوس تو آید ز چه رویطفل را از رحم آئین بسر آمدن است
مسند مملکت و ذات شریف تو در اومثل روشنی دیده و جانست و تن است
خصمت ار جامه کند ز اطلس نیلی فلکاولین کسوت او کرم قزآسا کفن است
سپر از سینه پر کینه کند تیر ترادشمنت ز آنکه سزاوار شهاب اهرمن است
روزگار افسر خصمت چو خر افسار کندورچو عیسی اش برین تخت زمرد وطن است
داستان هنر و مردی تو هر که شنیدپیش او قصه رستم همه دستان و فن است
تا بشادی رخ میمون تو دیدست رهیوردش الحمد لمن اذهب عنا الحزن است
خسروا ابن یمین را شکر شکر تو هستدر دهن دائم از اینست که شیرین سخن است
ابد الدهر بشکر تو زبان گردان بادهر که را در همه آفاق زبان در دهن است