گنج

شمارهٔ ٢١ - قصیده

قافیه: انست۱۱ بیت
جهان پیر را دولت جوانستکه ارغونشاه نوئین جهانست
پناه ملک ارغونشاه عادلکه اندر ملک چون در تن روانست
زیمن عدل او سیمرغ فتنهبگوشه گیری زاغ کمانست
هما آسا عقاب رایت اوز روی خاصیت سلطان نشانست
جهان از عدل او تا یافت سدیز یأجوج حوادث در امانست
گر از داد و دهش پرسی چه گویمچه جای حاتم و نوشیروانست
گه رزمش ببین وز پور دستانمگو کان داستان باستانست
ببزمش در نگر گوئی بهارستولیکن چون خزانش زرفشانست
خزانست آن ندانم یا بهارستبهار است این ندانم یا خزانست
خوشا ابن یمین گوید ببزمشبگلرخ ساقئی کارام جانست
سبکروحا برو رطل گران دهکه بیگه شد گه رطل گرانست