گنج

شمارهٔ ١۵۵ - وله ایضاً در مدح امیر مولای بیگ

حبذا بختی که ناگه گشت ما را رهنمایبر در نوئین اعظم سرور فرخنده رای
خسرو عادل امیر شهنشان مولای بیگحارس ملک شهنشه حامی دین خدای
آنکه سیمرغ فلک از بیم تیر عدل اودارد اندر گوشه چون زاغ کمان پیوسته جای
و آنکه اندر خیر و شر و نفع و ضر پیوسته هستعقل پیرش رایزن بخت جوانش رهنمای
هر کجا شاهی پیاده همچو فرزین رخ نهنددر گریز ار پیلتن اسبت نهد در جنگ پای
دشمنان و دوستانرا روز رزم و گاه بزمعنف او شد عمر کاه و لطف او شد جانفزای
ناله زیر و بم خصمش چو چنگ از بهر چیستگر نه سر تا پای بند و زخم دارد همچو نای
کوتوال قلعه هفتم که کیوان نام اوستهست کمتر خادمش بر درگه و پرده سرای
بر تطاولهای رمحش نرم شد دشمن و لیکسختش آمد سرزنش از زخم گرزسر گرای
هر که در ظل عقاب رایتش آرام یافتز آفتاب غم شد اندر سایه فر همای
گر بچشم احول اندازد نظر بروی سپهرشاید ار بیند نظیر او جهانرا کدخدای
ای سخی طبعی که سائل چون بدرگاهت رسداز صریر در ندا آید بگوشش کاندر آی
از نهیب سایس عدل تو در عالم نماندرهزن و خونخواره الا ساغر و بربط سرای
با ستیزه کاری طبع ار رسد فرمان تومی نیارد گشت گرد کاه ازین پس کهربای
مادر گیتی سترون گر شود زین پس رواستچون تو فرزندی چو دارد گود گر هرگز مزای
خسروا ابن یمین گر تربیت یابد ز تودیده گردون نبیند همچو او خسرو ستای
تا بود گلزار حسن دلبرانرا رنگ و بویاز گل سیراب عارض و زدو زلف مشکسای
غیرت باغ ارم یعنی جنابت باد و هستاز بتان حور پیکر چون بهشت دلگشای
مهر و قهرت دوستان و دشمنانرا تا ابدباد نوشی روحپرور باد زهری جانگزای