گنج

شمارهٔ ١١١ - وله ایضاً در مدح مولانا غیاث الدین بحرآبادی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ال۳۰ بیت
صبحدم بر خاک کویش بگذاری باد شمالبیتو گو هستم در آتش ای بلطف آب زلال
جان مهجور از تن رنجور دور از روی توکرد خواهد تا جوار حضرت حق انتقال
میکند بر چشم عشاق تو خواب خوش حرامغمزه جادوی پر نیرنگت از سحر حلال
هیچ تیری از کمان ابروی مشکین توبر نخیزد تا نگیرد طایر روحم ببال
مردم چشمم خیالت را شبی در خواب دیدتا بروز حشر خواهد کرد تحریر خیال
گرنه دریا شد ز عشقت چشم موج انگیز منپس چرا دروی نماید مردم آبی جمال
از سواد چشم عالم بین من عکسی فتادبر بیاض روی چون ماه تو نامش کرد خال
در جهان جز روی و ابروی تو هرگز کس ندیدغره ماهی که در وی منخسف گردد هلال
وصف آن شیرین دهن کردن بغایت مشکل استز آنکه اندر وی سخن را تنگ میبینم مجال
سرو را نامی به آزادی بر آمد بهر آنککسب کرد از بندگی قامت تو اعتدال
هرگز اندر باغ هستی بر لب آبحیاتمی نروید همچو سرو خوش خرامت یک نهال
بر سپهر حسن ماه روی بزم آرای تستهمچو مهر رأی دارای هنر فرخنده فال
عالم عامل غیاث الدین و الدنیا که نیستمثل او صاحب کمالی دور ازو عین الکمال
آن ملک سیرت که باشد از طریق ارث و کسبقبله ارباب قال و زبده اصحاب حال
هر یکی از ذره های نور رأی انورشبر سپهر فضل باشد آفتابی بیزوال
هر مثالی کاندران توقیع امر و نهی اوستهمچو منشور قضا عقلش نماید امتثال
صد هزاران دیده بگشاید سپهر دیده ورمی نه بیند جز بچشم احولش هرگز همال
از برای خاک پایش روز و شب چشم و دلمدارد اندر موج آبی آتشی در اشتعال
در بیان شرح اشواقم زبان ناطقهگر جو سوسن ده بود باشد بگاه نطق لال
ایصبا بر خاک بحر آباد اگر یابی گذرحضرتی بینی برفعت با سپهر اندر جدال
عرضه دار آنجا زمین بوسی بتعظیمی تمامبس بگو کابن یمین میگوید ای نیکو خصال
جان مهجور از تن رنجور دور از روی توکرد خواهد تاجوار رحمت حق انتقال
نو عروس بکر فکرت حسن خود را جلوه داددلبری زیباش دیدم در لباس ارتجال
ان یکادی از سر اخلاص بر وی خوانده امتا نیابد چشم زخم از روزگار بد سگال
هم برینمنوال پیچیدم شعار شعر خویشبر سر اطلس کشیدم بر سر بازار شال
عرضه کردم سنگریزه پیش در شاهوارکاسه ئی پهلوی جام جم نهادم از سفال
لطف کن زین خرده از راه بزرگی در گذرای ترا از محض لطف آورده پیدا ذوالجلال
تا نگردد خاطر عاطر ز اطنابم ملولکرد خواهم بر دعای دولتت ختم مقال
ای تولای هنرمندان بخاکپای توبر سر اهل هنر پاینده باشی دیر سال
دوستانت چون سپهر از قدر و عزت سر فرازدشمنانت چون زمین از عجز و ذلت پایمال