گنج

شمارهٔ ١٠٨ - وله ایضاً فی المدح خواجه نظام الدین یحیی

از افق ماه نو عید بفیروز فالچهره بنمود و جهان کرد منور به جمال
تا ابد طلعت میمونش مبارک بادابر سر افراز نکو سیرت پاکیزه خصال
خسرو روی زمین داور و دارای زمانتاج شاهان جهان سرور بی مثل و همال
شاه یحیی جهانبخش که بحرست کفشکه جنابش به گه موج بود بر نوال
آنکه از بخشش او رشک برد حاتم طیوآنکه از کوشش او غصه خورد رستم زال
گر بگردی همه آفاق جهان میلامیلیابی از موهبتش وقت سخا مالامال
شهریارا توئی آنکس که جهانرا بسزاکدخدائی به تو فرمود خدای متعال
سائلان را کرم عام تو گفته‌ست جوابپیشتر از آنکه به گوش تو رسد صیت سؤال
نافذ آنگاه شد احکام قضای فلکیکه ز دیوان تو دادند به امضاش مثال
تا برون شد عسس حزم ترا خواب ز چشمشبروی می‌نکند کس بجز از خیل خیال
مرکب عزم ترا توسن گردون گهِ سِیْرراست چون مهرهٔ فیروزه بود در دنبال
گر خرد نسبت خورشید به رأی تو کندگردد از ذوق و طرب رقص کنان ذره مثال
تا ببوسد سم یکران ترا بهر شرفنعل زرین کند از پیکر خود جرم هلال
بحر طبع گهر افشان تو چون موج زندعرصه فضل و هنر پر شود از عقد لئال
شاه انجم اگر از جمع وشاقانت بودملک حسنش ننهد تا به ابد رو بزوال
با همه لطف که در طبع هوا فصل بهارباشد اما چو تو با خصم کنی عزم جدال
تا زند دست قضا بر جگر دشمن توخنجر از بید مرتب کند از غنچه نصال
خسروا یک سخن مختصر از بنده شنوتا کنم عرض که چونست مرا صورت حال
گر قبول تو فتد گوهر بکر فکرمدر صف حور بدین فخر کشد ذیل دلال
شد مطول سخن و مدح تو باقیست هنوزبعد ازین تا نکشد خاطر عاطر به ملال
بر دعا ختم کند ابن یمین مدح ترابر دعا ختم ثنا به که کنند اهل مقال
تا بود ناقص و کامل بر دانا بد و نیکهیچ نقصان مرساناد به تو عین کمال
تا مه و سال مرکب ز شب و روز بودباد بر ملک تو میمون شب و روز و مه و سال