شمارهٔ ١٠۶ - وله ایضاً در مدح طغایتمورخان
تا شه نهاد پای بر اوج سریر ملکدولت ز بهر نصرت او شد نصیر ملک
شاه جهان طغایتمورخان که فر اوستدرحادثات دور فلک دستگیر ملک
هرگز مشام جان نشنیدست در جهانخوشتر ز بوی روضه خلقش عبیر ملک
ز آنسان که ناگزیر بود جسم راز جانذات شریف شاه بود ناگزیر ملک
ز آنست دین و ملک برونق که رأی شاهقطمیر دین شناسد و داند نقیر ملک
شاه جهان کمان کمین چون بزه کنددادش بدست مالک املاک تیر ملک
خورشید ملک را نبود بعد ازین زوالچون گشت لطف سایه یزدان ظهیر ملک
دودی کز آتش دل خصمت کند صعودگردد ز سوز و تاب سپهر اثیر ملک
شاها توئی که تا بجهان رسم خسرویستننشست بر سریر چو تو دلپذیر ملک
تخت از وجود تو بفلک آفتاب شدبرجیس میسزد پس از اینت وزیر ملک
ملک آنچنان بماند که یا رد شدن محیطهر کم بضاعتی بقلیل و کثیر ملک
آمد کنون مداد ز کیوان ورق ز ماهدیوان ز آسمان و عطارد دبیر ملک
یکچند بی تو ملک جهان بود با نفیرمنت خدایرا که نشاندی نفیر ملک
چشم بد از تو دور که زیبنده کسوتیستبر قد خسروی تو برد حریر ملک
شاهی جدا چگونه شود از تو چون تراپرورد دایه کرم حق به شیر ملک
غیر از دعای دولت شاهنشه جهانکس نشنود سخن ز جوان و ز پیر ملک
در ملک شه نماند جز ابن یمین فقیرشاها نظر دریغ مدار از فقیر ملک
تا احترام و عزت تاج و سریر هستاز جمله واجبات صغیر و کبیر ملک
بادا همیشه بر سر شه تاج خسرویبی پای شه مباد بگیتی سریر ملک