غزل شمارهٔ ۴۰
جعد مشکینت که دل وابسته سودای اوستبسته افسون سحر چشم مارافسای اوست
گر دلم پروانه آن شمع روشن شد چه شدای بسا دلها که چون پروانه ناپروای اوست
خانه چشمش سیه کان شوخ یغماییصفتخانه صبر دل مسکین من یغمای اوست
نسبت بالای او با سرو کردم غقل گفتدر چمن سروی نمیبینم که هم بالای اوست
دی به وعده گفت: فردا روی بنمایم ترامژدهای خوش داد و دل بر وعده فردای اوست
هرکسی را بر جبین سیمای محبوبی دگربر جبین خاک خورد من همه سیمای اوست
زاهدان مأوی به جنّت یافتند ابن حساممعتکف شد بر درش کان جنّت المأوای اوست