گنج

غزل شمارهٔ ۳۲

خیال ابرویت ار سجده می کنم پیوستخیال کج نرود طین سر خیال پرست
نظر به چشم تو گفتم مگر نظر دارمخیال چشم تو بر گوشه نظر بنشست
سواد خامه پرگار گردش قمریچو خورده دهنت نقطه خیال نبست
گرفت غالیه گون سنبل تو دامن گلکشید زلف تو مه را چو ماهی اندر شست
کدام جان که ز داغ محبت تو نسوختکدام دل که به درد جراحت تو نخست
به ناز اگز بنشینی چو گل به پهلوی سروبود هر آینه در جنب اعتدال تو پست
ز دست رفتم و هیچم ز دست بر نامدز دست رفته خود را چرا نگیری دست
چو دست ها همه در دامن عنایت اوستبدار دست ملامت ز دامن من مست
کنون که نرگس مخمور جام زر برداشتبیار باده که ابن حسام توبه شکست