گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۸

کدام زهد و چه تقوی که خالی از خللینکرده ام من مسکین به عمر خود عملی
عجب مدار ز لخشیدنم به حشر که مننرفته ام قدمی بر بساط بی زللی
نَشُسته ام به همه عمر بر خلاف هویسواد خال خجالت ز چهره املی
به گرد موکب چابک رکاب ره نرسدعنان به دست هوی داده ای چو من کِسِلی
نظر چگونه فتد بر تجلِّیات جلالچو در مباصره باشد بهر طرف سبلی
عروس حسن عمل زینت آن زمان یابدکه هم ز کسوت تقوی درو کشی حللی
عنایت ار نبود دستگیر ابن حسامچگونه راه رود پای بسته در وحلی