غزل شمارهٔ ۱۶۸
بت گلعذار اگر از ره کرمی به ما گذری کنیچه شود به جانب ما اگر به کرشمهای نظری کنی
نه نسیم زلف عبیرسا دل خسته را مددی دهیبه وصال صبح رخ چو روز، شب هجر ما سحری کنی
چو به نزد جوهری هنر زر ناسره نتوان نمود تو به کیمیای عنایتی مس قلب ما چو زری کنی
سر کوی او نرود کسی که نه سر در آن سر کو نهدتو نه مرد این روشی اگر ز چنین بلا حذری کنی
ز کمینگه خم ابرویش چو به تیر غمزه کند گشادبر تیر او تو نه عاشقی که نه سینه را سپری کنی
نفس چو آتش گرم من تو در آن عذار چو آینهنکنی که ناگه از آتشی دل سوخته اثری کنی
پسر حسام چو عندلیب ریاض گلشن قدسیییبله وقت شده که بدان چمن سوی آشیان گذری کنی