گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۶

ای قامت بلند تو عمر دراز منمحراب ابروی تو محل نماز من
هستم چو شمع شب همه شب در گداز و سوزو آگه نیی ز گریه و سوز و گداز من
رازم به زیر پرده ز مردم نهفته بودبر رو فکند اشک من از پرده راز من
گر قسمتم به کوی خرابات کرده اندبا قسمت ازل چه کند احتراز من
من کار خود چنان که بباید نساختمباید که لطف دوست شود کارساز من
ای سرو خوش خرام بنه سرکشی ز سردر ناز خود مبین و ببین در نیاز من
یا در کشم به دامن همت که عاقبتسر بر کشد ز جیب حقیقت مجاز من
ابن حسام را چو محل پیش بار نیستخیز ای نسیم و عرضه کن از من نیاز من
باشد به نیم جرعه کند کار من تمامساقی میر مجلس مسکین نواز من