غزل شمارهٔ ۱۳۰
دوش با زلفت به هم شوریده حالی داشتیمدر سر از سودای ابرویت خیالی داشتم
خط ابروی کجت در چشم من پیوسته بودراست گویی در نظر شکل هلالی داشتم
گرچه با یاد دهانت عیش بر ما تنگ بودهر دم از شوق لبت شیرین مقالی داشتم
چند روزی پای بند کلبه ی آب و گلممن که همچون طایران سدره بالی داشتم
خرّما آن روز کان خورشید بر من تافتیحبّذا آن شب که با آن مه وصالی داشتم
ای خوشا وقتی که ساقی وقت من خوش داشتیوز کف او چون می کوثر زلالی داشتم
یاد باد آن روزگار خوش که چون ابن حسامگاه گاهی بر سر کویت مجالی داشتم