غزل شمارهٔ ۱۱۲
غمزهٔ تیز ترا سینهٔ من شد هدفخون دلم گو بریز اینْت مرا صد شرف
در صف تو عاشقان جامه به خون شستهاندتا که شود در میان یا که رود پیش صف
دل به کمند تو باز بسته از آن شد که هستسایهٔ موی ترا نور خدا در کنف
غرقهٔ بحر عمیق از پی دُردانهایمیا برود سر ز دست یا گهر آید به کف
عمر که بییاد دوست میگذرد عمر نیستتا نکنی عمر من عمر گرامی تلف
جان و دل عارفان صید کمند تواندکی بود آخر ترا میل به صید عجف
فتنه نشان میدهند رو به طلب شحنهایفتنه نشان تو بس شحنهٔ دشت نجف
ابن حسام این سخن وسع بیان تو نیستاَلهَمَنی مُلهَمٌ عَرَّفَنی مَن عَرف
لؤلؤ نظم خوشاب زادهٔ طبع من استدُرّ گرانمایه را پاک بباید صدف