بخش ۵۴ - تمامی سخن
یارب چه دمیست روحپرورآن دم که رسد وصال دلبر
ای ماه فلک بسان غلامتآسوده روانم از پیامت
المنتللّٰه ای دلافروزکامد به سر این غم جگرسوز
چون نامه وصلت ای پریرخآورد صبا به فال فرخ
تعویذ دل فکار کردمسرمایۀ افتخار کردم
از مژدۀ وصل تو شدم شادگشتم ز کمین محنت آزاد
شد آتش فرقت تو ساکنزین مژدۀ روحبخش لیکن
فرمان صبوریام چو دادیصد نعل در آتشم نهادی
بگشای نقاب و روی بنمایزین بیش صبوریام مفرمای
صبر از دل عاشق است نایابکی تشنه کند صبوری از آب
دردی که مرا بود ترا نیستصبری که تو را بود مرا نیست
زنهار مجوی دوری از مندیگر مطلب صبوری از من
جانم به لب آمد از صبوریکافر نکشاد درد دوری