گنج

بخش ۳۱ - تمامی سخن

۱۵ بیت
دردا که دل از غمت بفرسودوز وصل تو یک نفس نیاسود
مجنون که ز عشق روی لیلیبا جان و جهان نداشت میلی
پیوسته چو باد بر در و دشتآشفته و بی‌قرار می‌گشت
همواره چو ابر نوبهاریمی‌کرد ز دیده اشک‌باری
او نیز غمش به قدر می‌خوردگه‌گه نظرش به حال می‌کرد
حال من بی‌قرار محزونبگذشته ز حال زار مجنون
آخر نظری فکن به حالمکز دست فراق پای‌مالم
بسیار جفا کشیدم از تویک روز وفا ندیدم از تو
از من همه روز جان‌سپاریوز تو همه دم جفا و خواری
هجران تو ای نگار دلبندشاخ طربم ز بیخ برکند
رفت از غم عشق تو به یک باردست طرب و نشاطم از کار
دل بی تو غریق بحر خون شدوز پردۀ عافیت برون شد
زنهار که از من پریشانچون طرۀ خویش سر مپیچان
چون نیست مرا به هیچ روییجز دیدن رویت آرزویی
برقع ز رخ چو مه برافکنبنمای رخم به فال ایمن