گنج

بخش ۲۱ - تمامی سخن

۱۴ بیت
ای فکر محالت از کجا خاستفکری نکنی که این چه سوداست
آن دم که صبا به فال فرخآمد ز بر تو ای پری‌رخ
جان را ز فرح به باد دادمبر دل در خرمی گشادم
گفتم مگر ای بت خطاییبر من نکشی خط جدایی
چون نامۀ شوق من بخوانیبر من قلم جفا نرانی
در خط مشوی و رخ نماییوز بند غمم دهی رهایی
چون نامه پر از وفا نپیچیدر سرکشی و جفا نپیچی
آگه شوی از درون ریشمدل شاد کنی به وصل خویشم
لیکن چو پیام تو شنیدمو آن سرکشی و عتاب دیدم
دیدم که سر وفا نداریمیلی به من گدا نداری
چون خامه برآمد از سرم دودخوناب دلم ز دیده بگشود
کردم چو خط تو ای ستمگراز دست غم تو خاک بر سر
تا چند به سر دوم چو خامهیک روز بخوان مرا چو نامه
بگشای دلم چو خامه از بندبا وصل دهم چو نامه پیوند